آنگاه که صدایم شلاق شد،
بر چشمانت نواخت
کسی نمی دانست که از خود گذشته بودم تا به تو برسم....
+ نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت
9:22 بعد از ظهر |
|
آنگاه که صدایم شلاق شد، بر چشمانت نواخت کسی نمی دانست که از خود گذشته بودم تا به تو برسم.... + نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت
9:22 بعد از ظهر |
رضایت قلبی شما را خریداریم!
+ نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و ساعت
7:8 بعد از ظهر |
نا آرامم!! کسی کاغذی به من داد و گفت بده به خدا!! یعنی دارم می میرم؟ روی کاغذ سفید است و من دیوانه ام! روی کاغذ سفید است و من در فکر اینکه کس که بود و این چیست!! + نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در سه شنبه سوم اسفند 1389 و ساعت
2:23 قبل از ظهر |
کاری به کارت ندارم کاری به کارم نداشته باش اینجوری بهتره آره فکرمو از سرت بیرون کن بذار اینجوری پیش بره ما که خیری ندیدیم اینجوریم امتحان می کنیم ما که تو کاره امتحانیم خداییش هم خیلی فرق نداره خودمونو علاف کردیم آره آقا جون من گفتم آره اما الان می گم گه خوردم!! نامردم؟ آره، تو خوبی!! توبهترینی اصلا!! خدا تورو فرستاد واسه راهسازی،دهن منو که خوب آسفالت کردی!! پی نوشت: این دیالوگ من با یه دختر نیست + نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 و ساعت
3:38 بعد از ظهر |
در این گرما که انصافا تخم آدم نیمرو می شه!! جای یک طرح انبساط اجتماعی از سوی نیروی محترم انتظامی که پیشرو در ارائه طرح های نوین هستند خالیه!! نیروی محترم که که کارشو مثل طراح های ممتاز نظیر جوجیارو خوب بلده این بار با طرح انبساط اجتماعی می تونه همونطور که از اسمش بر می آد مردم رو باز کنه!!
+ نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 و ساعت
0:21 قبل از ظهر |
از ارتباط من با ستاره ها بی خبرند،کسانی که مرا در تاریکی مطلق شب زندانی کرده اند!
+ نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت
0:28 قبل از ظهر |
|
|