قسم بخور جایی وجود دارد که در آن نیم نگاه دخترک کبریت فروش قیمتی دارد ....
ممکنه که اینایی که نوشتم قابل فهم نباشه،حرف دلی است که واضح تر نمی شه زد.
|
قسم می خورم اینجا، در نیمروز آفتابی تنها چیزی که اهمیت دارد برایشان، شدت آفتاب است و دیگر هیچ!
قسم بخور جایی وجود دارد که در آن نیم نگاه دخترک کبریت فروش قیمتی دارد .... ممکنه که اینایی که نوشتم قابل فهم نباشه،حرف دلی است که واضح تر نمی شه زد. + نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت
6:16 بعد از ظهر |
[IMG]http://i42.tinypic.com/xdfude.jpg[/IMG]
+ نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت
2:33 بعد از ظهر |
کاریزما..
کاریزماتیک.... جذابیت.... شخصیت جذاب.... شخصیت کاریزماتیک.... پشت هر کاریزما٬فریبی نهفته... تا بوده همین بوده.... جذابیت بدون فریب بی معنیه... دروغه.. + نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت
8:43 بعد از ظهر |
دوست داری چه بنویسم؟ حالم خوب است و دگر مشکلی ندارم سرد است و نمناک نه مثل سیاهچاله ولی احوالت را از بانویم پرسیدم درحالی که از پیش تو می آمد و دگمه ای از اورکت تو را در دست داشت و می گفت آن را تو به او داده ای از پیش تو می آمد در حالی که دگر بانوی من نبود... شنیده ام در اعماق باغ زیبایم، منزل زیبایت را بنا می کنی آخرین باری که دیدمت ،نشانی از قبل نداشتی برادر پیر تر فرتوت تر از همیشه و من جلوی تو را نگرفتم ... شاید بهتر این بود ولی با بانوی من طوری بر خورد کردی که انگار تو را از هم پاشیده بود دوست داری چه بنویسم ؟ شاید ببخشمت شاید خوب شد که آمدی سر راهم و بهتر شد که جلوی تو را نگرفتم دوست داری چه بگویم ای قاتل من؟ و بانویم هنوز هم درک نمی کند و سلام گرمی به تو می رساند اگر روزی گذرت بر ما افتاد مطمئن باش بانویت آزاد است و من خواب... شاید خوب شد که بر سر راهش آمدی فکر کردم شاید اینگونه بهتر باشد، برای همین کاری نکردم بانوی من موهای تو را به من داد و گفت که آنها رو تو به او داده ای از پیش تو می آمد در حالی که دگر بانوی من نبود... + نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت
5:31 بعد از ظهر |
ساعت 4:30 صبح.... خسته از بی خوابی که در آن هیچ تمایلی به خواب نیست، آرام بی سر و صدا به آشپزخانه می روم و قهوه تلخ را دم می کنم. دیر شده است و من هیچ عجله ای برای آن تایم بودن ندارم.....مثل همیشه..... در کمال آرامش قهوه را تمام می کنم و با خونسردی از خانه خارج شده، به طرف پارکینگ می روم...اهمیتی ندارد که همسایه ها با صدای پای من از خواب بیدار شوند....ولی باز هم پاهایم را ارام روی پله ها می گذارم. به طرف ماشین می روم. با اولین استارت روشن می شود.از خواص وسواس روی ماشین همین است که صبح یکریز به بیچاره فحش و فضیحت نثار نمی کنی. در هوای سرد سحر بهمن ماه پیاده می شوم تا در پارکینگ را ببندم. در حالی که از سرما دست هایم را ها میکنم ، می گویم این بار دیگر در مقابل پیشنهاد مدیر ساختمان برای نصب درب اتوماتیک مخالفت نمی کنم. دوباره سوار می شوم و راه می افتم. چهار پنج دقیقه ی گرم شدن داخل ماشین یک عمر می گذرد.آهنگ نومبر رین گانز ان روزز را می گذارم و مسیر خود را تا منزل X ادامه می دهم. دم در ایستاده، دستهایش را از شدت سرما داخل جیب بارانی اش کرده و صورتش زیر هجوم کلاه و شالگردن گم شده است. به طرف من می آید و سوار می شود. - سلام - حرکت عمودی سر با کورس کوتاه ! عادت دارد.تا یک ربع اول هیچ حرفی نمی زند. همیشه جر این چند روز اخیر برایم جالب بوده که در این مدت به چه چیزی فکر می کند. برای پاره نشدن رشته فکر احتمالیش هیج وقت شروع کننده صحبت نبودم. او نیز برایش تا چند روز پیش جالب بوده که چرا من همیشه دیر می آیم. همیشه آغاز کننده صحبت بود و اولین موضوع همین. سیگاری روشن می کنم و پک عمیقی به آن میزنم، سرم گیج می رود... یک ربع X تمام شده و هنوز صحبت را شروع نکرده... انقدر برایم اهمیت ندارد که نگران شوم! آهنگ Miracle از Queen رو گوش می دم. باز شدن یخ صحبت ما هم به یک معجزه شبیه شده. یادم می آید که هدف از زندگیم چیزی نبود که الان هست... خوشحاال نیستم. یادم می آید که امروز آخرین روزی است که با هم هستیم... قلبم نمی ریزد. احساس آرامش نمی کنم. احساس هیج دارم. احساس او برایم از درجه اهمیت ساقط شده !! مقصد امروز با مقصد هر روز فرق دارد.... هر روز به دانشگاه و امروز به فرودگاه.... پیاده می شویم. کیف دستی اش را دستم میگیرم به سمت ترمینال پرواز های خارجی حرکت می کنیم. همیشه می گفت برای سفر مثل بقیه خانم ها یک من بار با خودم نمی برم. راست می گوید .واقعا کیفش سبک است. میگفت همیشه با من می ماند و بدون من هیچ جا نمی رود. دروغ می گفت.... در کیف سبکش حتما یادی از من ندارد. از آن طرف گیت می گوید:.جداییمان خیلی سخت خواهد بود.... راست میگوید.... دلم واقعا برایش تنگ می شود..... + نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت
12:15 بعد از ظهر |
I've paid my dues + نوشته شده توسط علیرضا مهرآیین در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت
11:37 بعد از ظهر |
|
|